با عضویت در لیچار اس ام اس از امکانات زیر استفاده کنید :

1) ارسال مطالب و اس ام اس به سایت و نشان دادن با نام خودتان

2) کسب امتیاز و شرکت در قرعه کشی ماهانه لیچار

3) خرید اعتبار و ارسال sms ها، جک های سایت به شماره موبایل

4) ارتباط با سایر کاربران و بازدیدکنندگان سایت لیچار

عضویت در سایت
راهنمای کاربـری


اس ام اس

«.. از زبان راوی داستان (سوم شخص) _ پس از خارج شدن دلارام از ویلا..»

آرشام نفس زنان در حالی که رنگش حسابی پریده بود در ویلا رو باز کرد..
امیر و مهنازخانم با دیدنش توی اون وضعیت به طرفش دویدند ولی آرشام با لبانی کبود و نگاهی خسته از اونها سراغ دلارام و می گرفت..
امیر _ از در پشتی که تو اشپزخونه ست رفت بیرون..آرشام چی شده؟......آرشام..آرشام با تو اَم صبر کن..حالت خوب نیست..

اما آرشام بی توجه به داد و فریادهای امیر از ویلا بیرون رفت..امیر پشت سرش بود..
با دیدن دلارام توی ماشین خواست قدم هاش و تندتر برداره ولی نمی تونست..
نفساش نامنظم بود..
صدای تپش های بلند قلبش و خیلی واضح می شنید..بلند بود..بلندتر از حد معمول..
به این صدا عادت داشت ولی الان فقط واسه ش مایه ی عذاب بود..

در حالی که دستش رو قلبش بود فقط اسم اونو صدا می زد..هیچ رمقی تو پاهاش حس نمی کرد..
روی صورتش عرق سرد نشسته بود و همچنان به خاطر نگه داشتن همه ی زندگیش می دوید..
می خواست دلارامش و با هر دو دستش بگیره و فریاد بزنه که از این در لعنتی بیرون نرو..
اما انگاربا هر قدم خودش و به مرگ نزدیکتر می دید..و درست زمانی اونو حس کرد که دلارام با سرعت زیاد از در ویلا بیرون رفت..

بین راه زانو زد..نفسش رفت..همه چیزش ازش جدا شد..دلارامش..آرامشش..تموم زندگیش از در همین ویلای لعنتی زد بیرون..
و حالا که نفسش نبود زندگی رو هم نمی خواست..
خسته بود..جونی تو تن نداشت..
تموم این دویدن ها و استرس و اضطراب ها براش سم بود..
حرفای دکترش هنوزم توی گوشش زنگ می زد..
( اقای تهرانی چون خودتون خواستید رک همه چیزو در خصوص بیماریتون میگم..متاسفانه شما شانسی برای ادمه ی زندگی ندارید..چون دارید با خودتون لج می کنید..مگر اینکه تن به عمل جراحی بدید که اونم ریسکه و شانس موفقیت زیر 50 درصد ِ..وضعیت شما خیلی وخیمه و نظر پزشکی من اینه که هر چه سریعتر اقدام کنید در غیر اینصورت....)
صدای شیون مهنازخانم..صدای پر از بغض ونگاهه اشک الود امیر..نصیحت های بیتا که به خاطر آرشام یکی از بهترین استادانش رو به عنوان پزشک معالج به اون معرفی کرده بود..
اما ارشام از دنیا بریده بود..انگیزه ای نداشت..هنوزم دلارامش و می خواست..اگه قلبش ضعیف میزنه اما هنوزم داره می زنه فقط به خاطر اینه که.. عشق اونو تو سینه ش حفظ کرد..
اما باور داشت که دلارام با اون خوشبخت نمیشه..دلارام حق حیات داشت..حق زندگی..زندگی در کنار کسی که سالمه..و در اونصورت می تونه خوشبختی عشقش و تضمین کنه..
می دونست فقط فرهاد ِ که.......
حتی فکر کردن بهشم ازارش می داد..برای همین نمی تونست خودشو کنترل کنه..تا نگاهه دلارام و روی فرهاد می دید دیوونه می شد..
حس می کرد یکی با یه چاقوی تیز داره قلب نیمه جونش و تیکه تیکه می کنه..
دیشب توی کلبه، بعد از سالها همون ارامشی رو که 5 سال ِ داره تو حسرتش می سوزه رو پیدا کرده بود..

تو اغوش دلارام....با اون....با همسرش....با کسی که همه ی دنیاش بود..با کسی که نفسش به نفس اون بسته بود..

اما امروز دقیقا وقتی دلارام از کلبه زد بیرون، درد شدیدی رو تو قفسه ی سینه ش احساس کرد..همون درد همیشگی..
که بهش یاداوری کرد باید ازعشقت فاصله بگیری..این قلب مدت زیادی دووم نمیاره پس نادیده ش بگیر..نذار اون دختر بیش از این وابسته ت بشه..5 سال گذشته و بذار با همون خیال عاشقانه سر کنه..
یه ارشام سالم..ارشامی که تو رویاهاش اون و می بینه..
درست مثل آرشام، که حتی با وجود اینکه 3 سال از عمرش و تو فراموشی به سر برد اما تصویر اون دخترو تو رویاهاش می دید..
دختری که روی دیوار اتاقش تصویر صورت زیبا و دوست داشتنیش و نقاشی کرد ..
دیواری که درست رو به روی تختش بود..هر شب با دیدن رخ دلنشین اون دختر به خواب می رفت و هر صبح با دیدن صورت ارامش بخشش روزش و شروع می کرد..

و بعد از 3 سال تونست حافظه ش و به دست بیاره..با دیدن خواب هایی آشفته و ..کمک های بیتا....
اما..دیگه نه دلارامی توی شمال زندگی می کرد و نه نشونی ازش داشت..

وقتی امیر بهش گفت که دلارام و پیدا کرده بعد از مدت ها لبخند و رو لبان آرشام دید ..نگاهش برق می زد..برق امید..
اما با حرف اخر دکتر اون نگاه خاموش شد..اینکه فرصتی نداره..
وقتی رفت وسایل سفره ی عقد و گرفت چشمش به اون دو تا قلب قرمز اکلیلی افتاد..
نمی خواست اونا رو بخره..حتی قصدشم نداشت اما ....
وقتی دلارام و تو اتاق دید حس از تنش رفت..لرزی تو وجودش افتاد که قلب بیمارشم با خودش لرزوند..

به اون دوتا قلب عطر یاس زد..همون عطری که یه راز بود بین خودش و دلارام..
شب عقد امیر و پری تو حیاط با دلی پر از غم نشسته بود و به گل های یاس نگاه می کرد..به گل هایی که صورت زیبا و دلنشین دلارام و توشون می دید..
و زمانی که صداش واز پشت سر شنید شوکه شد..انگار فرار دیگه فایده ای نداشت..
سرنوشت هر کار که بخواد با دلای اونا می کنه و کسی هم نمی تونه بهش بگه نکن..ما هم ادمیم..احساس داریم..دیگه عذابمون نده..بــســـــه..
اما برخلاف اصرارهای مکرر امیر و پری با وجود اینکه همه از این راز باخبر بودند آرشام خودش و ارتام معرفی کرد..همه رو قسم داد..قسم داد که سکوت کنند..
تا به این شکل از دلارام فاصله بگیره..

اما دلارام هم مثل خودش عاشق بود..اگه اون نمی تونه وجود دلارام و نادیده بگیره دلارامم نمی تونست..
انگار ندای قلب بر عقلشون چیره شده بود..نه ارشام می تونست به درستی نقش ارتام و بازی کنه و نه دلارام قادر بود آرشام رو فراموش کنه..
اما همه ی هدف ارشام خوشبختی دلارام بود..فکر می کرد داره کار درست و انجام میده..
لحظه ای به نداشتن دلارام فکر می کرد وخودش و یک قدم به مرگ نزدیک تر می دید..

اون روز نمی خواست اون حرفا رو بزنه..داشت عذاب می کشید..با هر جمله می دید که چطور داره قلب ظریف و شکننده ی دلارام و خرد می کنه..
اما بازم سکوت کرد..
وقتی دلارام از کلبه زد بیرون خودشم شکست..حرفاش از روی دلش نبود چرا که با هر کلمه قلب عاشق و خسته ی خودشم به اتیش می کشید..
دنبالش رفت..اما وضعیت جسمیش بهش اجازه نمی داد که تندتر از دلارام بدوه..
نا نداشت..حالا که ترس و تو دلش حس می کرد کم کم داشت توانش و از دست می داد..

اون درد بهش فهموند جای تردید نیست..قصدش این بود از دلارام جدا بشه و بره یه جای دور به دور از همه..
جایی که خودش باشه و خودش..
تا وقتی که مرگ و در اغوش بگیره..اغوشی که جای زندگی بود..زندگی که بهونه ش دلارام بود..
اما حالا مرگ به زندگی حسادت می کرد..خودش و ارجح می دید..به زندگی..و از این همه نزدیکی به ارشام مسرور بود..
مرگی که طعم تلخ و هُرم سردش و حالام داره حس می کنه..

3 سال و تو عذاب ِ فراموشی پشت سر گذاشت ولی همیشه یه غم مبهمی رو تو سینه ش حس می کرد..
درسته..اون فراموش کرده بود اما ....
نه همه چیز و..
اون همه ی حوادث و از یاد برده بود اما عشقش و نه..
برای همین تصویر دلارام جلوی چشماش بود..
دختری که اسمش و نمی دونست اما می دونست با هر بار دیدنش حتی تو رویا اروم می گیره..

بارها خواست بره و دنبالش بگرده..با همون ذهن خاموش..
اما مسخره بود..توی این شهر بزرگ..فقط یه تصویر از چهره ی اون دختر داشت..کجا دنبالش بگرده؟!..
نه ادرسی داشت و نه نشونی ..
فقط صبر می تونست درمون دردش باشه..
صبر کرد و..حالام اینجاست..
به قول خودش ته خط....خط زندگی..خط سرنوشت..خط خوشبختی که بعد از 5 سال فقط 1 شب متعلق به اون بود..خوشبختی ارشام تو یه شب خلاصه شد..
اون هم توی کلبه درست وسط جنگل..کلبه ی خاطره ها..خاطره های خوش با عشقی که دنیاش و ساخت..دنیای تاریک آرشام و به سمت روشنایی سوق داد..
و حالا..
همه ی این اتفاقات با صدای بلند ضربان قلبش عجین شده بود و چون فیلمی از پیش چشمان تار و پر شده از اشکش رد می شد..
این صدا درد داشت..صدایی که می گفت از دستش دادی..
می گفت خودت کردی..با دستای خودت همه چیزو نابود کردی..اما.... تموم شد..
صدایی که هر لحظه بلندتر می شد و داد می زد حالا به خوشبختی رسوندیش؟..
آره....خوشبختش کردی..مردونگی کردی درحقش..
دختری و که یه روزی بهت پناه اورده بود ..دختری که یه عشق پاک و تو قلبش داشت رو از خودت روندی..
سزای تو چیزی جز مرگ نیست..
فقط..
مرگ..........

دنیا دور سرش می چرخید..قرصش تو جیبش بود اما ..هیچ تلاشی واسه برداشتنش نکرد..می خواست خلاص شه از این زندگی نکبتی..
امیر کنارش زانو زد .. با التماس آرشام و صدا می زد .. اما ارشام توی این دنیا نبود..زمانی که صدای امیر و فریاد فرهاد و چون همهمه ای تو سرش حس کرد نفسش برید..
در حالی که اسم دلارام و زیر لب زمزمه می کرد و می گفت منو ببخش چشماش بسته شد..
امیر نگهش داشت اما ارشام....دیگه نفس نمی کشید..

امیر _ آرشام..آرشــــام داداش چشات و باز کن!..آرشام.. خدااااااااا!!..
فرهاد _ آرشام چش شده؟!....و بلندتر رو به امیر که گریه می کرد داد زد: با تو اَم امیر......
و با یک حرکت آرشام و از تو بغل امیر بیرون کشید و رو زمین خوابوند..
نبضش و گرفت..نمی زد..گوشش و رو قلبش گذاشت..هیچ تپشی نداشت..
مات ومبهوت به صورت رنگ پریده و لبان کبود و سرد آرشام نگاه کرد..
پلکاش و از هم باز کرد و مردمک چشماش و نگاه کرد..

در حالی که جیبای ارشام و می گشت تند و پشت سرهم گفت: ایست قلبی کرده..حتما باید با خودش قرص نیتروگلیسیرین داشته باشه..لعنتی کجـــاست؟..قرص زیر زبونیش کجـ......
قوطی قرص و تو جیبش پیدا کرد..سریع یه دونه بیرون اورد و دهان آرشام و به زور از هم باز کرد..قرص وگذاشت زیر زبونش..
هر دو دستش و روی قفسه ی سینه ش گذاشت و ماساژ داد..با هر فشار زیر لب زمزمه می کرد برگرد ..آرشام برگرد..
دهانش و باز کرد..با هر نفس قفسه ی سینه ش و ماساژ می داد..

صدای جیغ و گریه ی بی بی و مهناز خانم تمرکزش و برهم زد..امیر که خودشم حال و روز خوبی نداشت رفت سمتشون تا ارومشون کنه..
برای بار اخر فرهاد عمل دم و بازدم رو انجام داد و محکم با نرمی دست قفسه ی سینه آرشام رو فشار داد..
تن آرشام لرزید..مثل یه شوک..لبخند کمرنگی رو لبای فرهاد نشست..
امیر با صدایی گرفته از بغض گفت: همون موقع که اومدی بالا سرش زنگ زدم به اورژانس..لعنتیا پس چرا پیداشون نمیشه؟..
فرهاد نبض آرشام و گرفت..خیلی خیلی کند می زد..
فرهاد_ نبضش برگشت..باید هر چه زودتر برسونیمش بیمارستان حالش اصلا خوب نیست..
امیر مشت گره کرده ش و تو هوا زد و با حرص گفت:د ِ لامصبا چرا انقد لفتش میدین؟....
بالا سر آرشام زانو زد و پیشونیش و به پیشونی سرد آرشام تکیه داد و زد زیر گریه..
فرهاد با صدایی پر شده از غم گفت: از کی قلبش .........
امیر سرش و بلند کرد با هق هقی مردانه در حالی که نگاش به صورت بی روح آرشام بود گفت: الان 2 سال ِ ..دکترا میگن امیدی نیست.. من و..............
صدای آژیر امبولانس رو شنید..سریع ازجاش بلند شد..امبولانس آژیر کشان وارد ویلا شد..
مامورین امداد سریعا از ماشین پیاده شدند و در و باز کردند....فرهاد بهشون موارد لازم و در مورد بیماری و علت بیهوش شدن ارشام و گفت..
امیرو فرهاد همراه آرشام رفتند و مهناز خانم که با گریه بی تابی می کرد همراه لیلی جون و پری و بی بی با ماشین امیر پشت سر امبولانس حرکت کردند..


ادامه دارد...

آرشااااااااااااااام..


موضوعات مرتبط: رمان گناهکارfereshteh27

تاريخ : 92/03/28 | 20:53 | نویسنده : محدثه (ادمین) |
.::.
با کلیک روی +۱ دنیای رمان را در گوگل محبوب کنید